هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

هاني كوچولو

یه زره از شیطنت های هانی کوچولو

حرکات ژیمناستیکی   پا گذاشتن توی کفش دیگران   دستکاری موبایل دیگران   حروم کردن دستمال کاغذی بی زبون   دست زدن به پریز برق   پریدن روی مبل و در آخر دعوا شنیدن از بقیه و ناراحت شدن   تشنگی بعد کلی شیطنت تا منو از یه کاری باز میدارن میرقتم سراغ یه خرابکاری دیگه ای همه توی این موندن که من چیزی به اسم خستگی میشناسم یا نه   تازه بعد از اون همه کاری که انجام دادم با بابایی رفتیم بیرون واسه خرید خستگی چیه دیگه   این منم دارم یه چیز خوشمزه میخورم مامانی بگیر؛ سیر شدم دیگه   اینم حرکت من م...
6 آذر 1391

هانی با مامانی رفته سرکار

  دست همکارای مامانی درد نکنه که حسابی ازم پذیرایی کردن و مواظبم بودن و یه سیستم بهم دادن که بشینم باهاش فیلم کارتون ببینم تا مامانی راحت به کارش برسه  حسسسسسسسسسسسابی بهم خوش گذشت   بعد از کلی بازی و مشاهده فیلم کارتون ؛ همونجا خوابم برد . چه خواب نازی کردممممممممم هرکی این عکسو ببینه حتما خوابش میگیره   اینجا منو دوستام داریم یه زمین زراعتی رو واسه کاشت جدید آماده میکنیم     چه لبخند ملیحی ببینید دخترا چه ذوقی واسه دیدن عکسام دارن   ...
6 آذر 1391

هانی در هوای بارانی

بدو بدو ادامه مطلب امروز 91/08/30 برای اولین بار من شاهد بارش آب از آسمون بودم . خب من چه میدونم بارون چیه تا بحال بارون ندیده بودم و پارسال که من نی نی بودم بارون اومده بود ؛ اون وقتا من هوش و حواس درستی نداشتم که تشخیص بدم این بارونه یا شیر حموم بازه مونده امروز بارون همراه با رعد و برق شدید بود یه نمه از رعد و برق ترسیدم ولی اونقدر از بارش بارون ذوق زده شده بودم  که دیگه زیاد به رعد و برق اهمیت نمیدادم مامان و بابایی سرکارن و من پیش مامان بزرگم هستم ؛ مامان جون زورکی منو گرفته بود که نرم زیر بارون خیس بشم منم به بارون خیره شده بودم و همش توی این فکر بودم که الان حیاط خونمون  پر از آب میشه که منم بتونم توش شنا ...
6 آذر 1391

هانی در عید قربان

سلام دوستای گلم  عید قربان رو به همتون تبریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییک میگم هرچند دو روز از عید قربان گذشته ولی از قدیم گفتن : ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست سلام دوستای گلم  عید قربان رو به همتون تبریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییک میگم هرچند دو روز از عید قربان گذشته ولی از قدیم گفتن : ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست چه آب گوارایی خداوندا از اینکه این آب گوارا به ما عطا کردی سپاسگزارم وای هندوووووووووووووووووووووووونه شما که میدونید من عاشق هندونم  پسرخالمو نگاه کنید دلش آب شده واس...
6 آذر 1391

گرفتن هانی ازشیر مادر (لالا)

سلام دوستای گلم توی این چند وقتی که نبودم اتفاقای خیلی بدی واسم افتاده  اونقدر لا لا لا گفتم که آخرش لا لا رو ازم گرفتن . مامان بزرگم و بقیه دست به یکی کردن و مامانی رو وادار کردن که منو از شیر بگیره ؛ آخه خدا رو خوش میاد هنوز دو ماه و ده روز دیگه من فرصت دارم که شیر بخورم ولی اونا این فرصتو از من گرفتن البته مامانی دوست نداشت دو سالم نشده منو از شیر بگیره ؛ چون بهش گفته بودن اگه منو از شیر بگیره هم بهتر غذا میخورم و هم خوابم تنظیم میشه البته مامانم حق داره ؛ من هرجا بریم واسم فرقی نداشت تا یاده شیر می افتادم میگفتم مامان لا لا ؛ توی مهمونی ؛ عروسی ؛ بازار هر جا که گرسنم بشه اول باید لا لا میخوردم بعد خوراکی و حتی ب...
6 آذر 1391

هانی به روایت تصویر

چه ذوقی میکنم واسه این هاهاما (هواپیما) این چیه مامان مامان ببین منم عین همونو پیدا کردم با بابایی اومدیم تفریح     بابایی صبر کن منم بیام بابا هواپیما (به زبون خودم هاهاما )   دست بردار هم نبودم و تا جایی که چشمم کار میکرد نگاش میکردم   همانطور که میدونید بعد از ترک شیر مادر بیش از حد به خوردن انار روی آوردم که حتی موقع رفتن بیرون مامانی باید حواسش باشه که حتما انار با خودش بیاره اینم دونه های انار که عکسمو خوشگلتر کرده اینجا کجاستتتتتت؟؟؟ محل کار مامانه که رفتم یه سری بهش زدم و مامانی حسابی ازم پذیرایی کرد دارم یه نقاشی قشنگ ...
6 آذر 1391

از دیوار راست رفتن بالا یعنی این ...!!!

بقیه در ادامه مطلب ببینید یکی بود یکی نبود من بودم و توپ قلقلیم بود و باهم توی حیاط بازی میکردیم اینم قیافه ی من وقتی توپو میندازم هوااااا از پشت دیوار توپو انداختم توی باغچه و حالا اومدم که اووووووونو بردارم توپه خوشگلمو برمیدارمو دوباره میندازم بیرون از باغچه سریع و با حالته اینجوری میدوم میرم دنبال توپم باززززززززززززززز دوبارررررررررره توپو میندازم توی باغچههههههههههه واییییییییی خسته شدم از بس دویدم رفتم توی باغچه و برگشتم باید یه فکر اساسی بکنم اول بزار ببینم توپ قلقلیم کجاست باید از یه راه میانبر مثل این استفاده کنم اولین باره میب...
30 آبان 1391

خوابه بی لا لا

این ماجرا را از زبان مادری بشنوید قربونت برم مامانی  اولین باریه که بدون لا لا (شیر مامانی ) و یا شیشه شیر خوابت برده و اونم این موقع همیشه عادت داشتی هر چند دقیقه بیای سراغ مامان و بگی لا لا و تازه ساعت 12 شب فضولیات گل میکنه و من و بابایی که  عصر خسته و کوفته از سر کار میایم حق نداریم بخوابیم تا حضرتعالی بخوابی   چون به هیچ وجه نمیشه تنهات گذاشت حتی موقع بازی کردن  جالب اینجاست تا میبینی بابایی خوابه , میرفتی و بالشته خودتو روی سرش میزاشتی و سوار میشدی تا بابایی بیدار شه و میفتادین به جون هم , بابایی خسته میشدو تو دست بردار نبودی و دوباره میومدی سوار کمرش میشدی یا پاهاشو میکشی و این ماجرا تا ساعت یک و ن...
27 آبان 1391